در شهر خبری نیست! هست؟
شب بود که از بیرون برگشتم خانه. مادرم پرسید چه خبر از شهر؟ همه چیز امن و امان است؟ گفتم راستش انگار خبری نیست، نمی دانم شاید خبری باشد! یک کم فکر کردم بعد برگشتم و گفتم اما چند تا صحنه دیدم که به نظرم جالب بود.
یکم
زنی را دیدم با ظاهری عجیب، شالی روی سرش بود اما تقریبا تمام موهای های لایت بزرگی که داشت بیرون بود. شلوارک پوشیده بود با سندل. هر چند که امسال در تهران تقریبا زمستان نداشتیم اما پوشیدن چنین لباسی باز هم عجیب بود. طرز راه رفتنش هم با کلی قر و قمیش بود. زن و مرد و پیر و جوان همه توجه شان به این خانم عجیب جلب شده بود. نزدیک تر که شدم متوجه شدم طرف مرد است! موهایش هم کلاه گیس. نمی دانم تی اس بود چی بود ولی در کل خیلی ضایع بود. آرایش خیلی بدی هم داشت. از آنها که زنان مشکل دار معمولا خود را به آن شکل درست می کنند.
راستش من با تی اس بودن افراد مشکلی ندارم. به هر حال نوعی مشکل و اختلال است که از طریق پزشکی قابل حل است. اما اینکه چنین افرادی تا این حد خود را انگشت نما کنند آن هم با این مشکلاتی که دارند، برایم عجیب است چون خیلی از مردم تفاوت تی اس را با همجنسگرا نمی دانند و نظر دولت هم که روی این افراد خودتان بهتر می دانید.
شاید هم تی اس نبود چیز دیگری بود، نمی دانم.
دوم
به این نتیجه رسیدم که دیگر در شهر خبری نبود که یاد صحنه ای دیگر افتادم که در یکی از جاهای بالای شهر حوالی خیابان ظفر چند تا گربه را دیدم که در سطل آشغال دنبال روزی خود می گشتند طبق عادت همیشگی در دل قربان صدقه شان شدم چون گربه حتی در سطل آشغال هم ملوس است! اما جلوتر در همین سطل های آشغال یک پدر و پسر را دیدم که به دنبال روزی خود می گشتند! انگار از اول عمرشان رنگ حمام به خود ندیده بودند. با لهجه عجیبی صحبت می کردند که نتوانستم متوجه شوم کجایی هستند اما مشخص بود که فارسی حرف می زنند.
بعد از این صحنه چشمم افتاد به ترافیک کوچه پس کوچه های آن حوالی. ماشین ها قطار مانند می رفتند. یکی در میان ماشین شاسی بلند بود. کلکسیون پرادو، مورانو، سانتافه، سوزوکی... همان ها هم که سواری بودند بی کلاس ترینشان زانتیا بود. من هم که با خط یازده مشغول گز کردن خیابان بودم و به این صحنه ها نگاه می کردم.
سوم
آدم جبری نیستم. اما در این دو مورد به قول معلم ادبیات فارسی مان در دوره دبیرستان اختیاری در کار نیست. یکی تولد و دیگری مرگ. اگر تولدمان دست خودمان بود و می توانستیم انتخاب کنیم. آیا باز هم آدم ها همه همینجا بودند؟ یا اینکه اگر می دانستیم قرار است در این دنیا کجا باشیم و چه باشیم همه حاضر بودند حماقت آمدن به این دنیا را داشته باشند؟ در خصوص مرگ هم حتی با وجود این همه پیشرفت پزشکی اما زمانی که قرار به مردن باشد از آن هم گریزی نیست. پس تولد و مرگ دو امر اجباری است که کاری اش هم نمی شود کرد. یاد همان بچه افتادم که به دنبال روزی اش در سطل آشغال می گشت. اگر اختیار تولدش دست خودش بود چه کار می کرد؟ هر چند که وضعم هیچ شباهتی به آن بچه ندارد اما اگر اختیار تولدم دست خودم بود ترجیحا به دنیا نمی آمدم. شاید هم آن پسر بچه از من خیلی راضی تر باشد!
اینها را فکر کردم و به زبان نیاوردم چون از آن حرف هایی است که مادر و پدرم اصلا خوششان نمی آید. حتی بابت این حرف های ناامید کننده مدتی در دوره دبیرستان خواندن کتاب های صادق هدایت را پدرم برایم غدقن کرده بود و کلی هم من را نصیحت کرد. البته آن موقع در دل با خودم می گفتم: رطب خورده کی منع رطب کند!
آخر سر به مادرم گفتم حالا به نظر شما در شهر خبری نیست! هست؟

یک پیشنهاد
بعد از این پست بی ربط لازم دیدم یک پیشنهاد داشته باشم. چندی پیش ایمیلی دریافت کردم در خصوص ابتکار یک جوان ایرانی که با یک ترفند اینترنتی کاری کرده است که با زدن عبارت مجعول Arabian gulf در موتور جستجوی گوگل چند لینک با نام Persian gulf می آید که می توان با باز کردن آن لینک ها کم کم آنها را بالا برد. من این ایمیل را برای بسیاری از دوستانم فرستادم و خودم هم به این توصیه عمل کردم. امروز در موتور جستجوی گوگل نتیجه رضایت بخشی دیدم تمام لینک های Persian gulf بالا آمده بودند. یک گروه انیمیشن هم کار بسیار جالبی در این رابطه انجام داده است. به این آدرس بروید حتما این انیمیشن جالب را ببینید.

بعدا اضافه شده:
داشتم وبگردی می کردم که دیدم امیررضا نوری پرتو درباره سومین سال راه اندازی وبلاگش نوشته بود. من یک دفعه یادم افتاد که ای بابا من هم وبلاگم یکسال پیش در 13 بهمن راه افتاد! به همین راحتی یکسال گذشت. فکر کنم یک پست اختصاصی درباره وبلاگم واجب شد.